هوالرّحمن

رنگي كنار شب بي حرف مرده است.

مرغي سياه آمده از راههاي دور ،مي خواند از بلندي بام شب شكست.سرمست فتح آمده از راه،اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ،از هم گسسته رشته ي هر آهنگ.تنها صداي مرغك بي باك گوش سكوت ساده مي آرايد،با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور،بنشسته روي بام بلند شب شكست،چون سنگ،بي تكان.

لغزانده چشم را،بر شكل هاي در هم پندارش.

خوابي شگفت مي دهد آزارش:گل هاي رنگ سرزده از خاك هاي شب.

در جاده هاي عطر ،پاي نسيم مانده ز رفتار.

هردم پي فريبي،اين مرغ غم پرست،نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.خوابي شكسته است.رؤياي سرزمين،افسانه ي شكفتن گل هاي رنگ را از ياد برده است.بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:

                                  "رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است."


 

نوشته شده توسط آروین در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت