هوالرحمن
هر لحظه از من دور تر ميشد،از من ،از شهر من...
هر لحظه از من و هرچي با من بود دور تر ميشد،بجز قلبم.
به آسمون گله كردم كه چرا نباريدي،شايد گريه هاي تو جلوش رو مي گرفت.ولي بازم نباريد.
نشستم،خسته،ديگه اشك نداشتم،از ته دلم،از اونجايي كه وقتي به سراغش رفتم تنم به لرزه افتاد،به آسمون نگاه كردم.نگاه نكردم،تو دلم ساختمش،ابري ابري.
تو اين مدت داشت نم نم بارون به شيشه مي خورد.
چشم كه باز كردم ديدم مثل من از ته دلش گريه ميكنه،وقتي كريه مي كرد ، مثل من به هق هق افتاده بود،چشماش برق مي زد.
يه لحظه گفتم كاش دل اونم مثل دل من صاف بشه...چرا كه نه؟دوباره صاف شدم:خواستم ،ايندفعه شيشه هاهم لرزيدن و تيكه هاي درشت تن آسمون با شدت بيشتر به شيشه خوردن.
يادم رفت...گفتم الان تو آسموناست.آسمون ،نم نم مي باريد ديدم برگشتم سر خط اول.نمي دونم چرا ولي دلم رو صاف نكردم،اما يه لحظه ديدم دوباره هق هقش گرفت،مثل دفعه ي اولي كه تنهايي رفته بودم ته دلم،گفتم حتما اين دفعه اون رفته ته دلش.
بعدش يا من سعي مي كردم و گريه اش بيشتر ميشد،يا وقت غفلت من ناله مي كرد.حتما خيلي دور شده بوديم كه باهم يكي نمي شديم.
چند روز بعد دل هواشو كرد.بدجوري.هر روز يادش بودم اما يه روز مثل يكي شدن دلم لرزيد،اما آفتاب بدجوري بساطشو پهن كرده بود.
چند روز همين طور ادامه داشت و شبها آسمون وجودش رو به شيشه مي زد.گفتم حتما دور شده،دلش هم دور شده،هر چند كه دل من نزديكه.
***
امروز يه قاصدك بهم گفت :"چند شب بعد از رسيدنش هوا بدجوري گرفته بود.بدو جوري هق هق مي زد،تمام وجودشو به شيشه ها هشدار مي داد.
شايد دلش به من نزديك شده ولي آسمون دور بوده.
شايد هم آسمون نزديك بوده و دل من نزديك شده.
ادامه دارد...
***
"من تنهام ...تو،هم...تنها با تنها ميشه شروع يه راه بدون تنهايي...دوتا تنها،با هم تنهايي رو گم مي كنن.تنها و تنها ميشن يه روح گره خورده كه تنهايي رو نمي شناسه..."(تا ويرگولش هم عين جمله بود)
يه شناخته شده كه نشناسيدش بهتره
نوشته شده توسط آروین در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:35 موضوع | لینک ثابت
هوالرحمن
من رو خالي كن.از همه چيز من رو خالي كن.
من رو از خلاء پر كن.
نگذار همين جوري بمونم.
من اشك ندارم كه بريزم.من خنده ندارم كه سر بدم.من حرفي ندارم كه بزنم.
من از واكنش خالي ام.آسمون نمي تونه به اشكم بباره چون من نمي بارم.امشب آسمون نمي تونه برق بزنه چون من برق خنده ندارم.هوا نمي تونه بين ساختمونها هو هو كنه چون من حرفي براي گفتن ندارم.
پس يه جوري من رو خالي كن.من پر شدم از سكون.
...
باران را نيافريدم تا به اشك تو ببارد.باران به اشك دل هاي عاشق مي بارد.
صاعقه را نفرستادم تا به خنده ي تو فرياد كشد،صاعقه براي شكوه دل هاي تنهاست.
هواي نا آرام را براي تو نفرستادم،صداي او براي فرياد دلهاي ساكت است.
اما دلي را آفريدم براي تو.چون هنوز زود است كه بتواني به من متصل شوي.
پس اجازه بده دلت حرف بزند...
دل تو باد است،باد بي قراري دلهاي خسته است.
دل تو طوفان است،طوفان تشويش باد است.
...
حالا دل تو پر شده از خلاء.
هنوز هم چيز ديگري جز باران و برق و شيطنت هوا در سرت نيست؟
هنوز هم طعم يك باد سهمگين را مزمزه نكرده اي؟
*حالا من باد و باران و برق و هستي را براي تو آفريدم.تو پر شدي از دلت...
نوشته شده توسط آروین در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
آقاي خليلي-رقص قلم
مامان فريبا-نوشته هاي من
ساراي گلم-بوداي طلايي
سباجان-كتابخانه ي عجيب
سميه ي نازنين-رنگ تنهايي
مائده-انجمن فيزيك وابسته به سمپاد
آقاي پارسا-بيكران تا بيكران
ساغر عزيز -نقاشي
نوشته های پیشین
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY