هوالرحمن

"تقدير هميشه حرف خودش رو ميزنه.تقدير نه به من،نه به تو اجازه نمي ده راه خودمون رو بريم."

درسته!

من ديدم و تو نگاه كردي .

من گمان كردم و تو اطمينان كردي.

من گفتم و تو تلقين كردي.

من لبخند زدم و تو اشك ريختي.

من آمدم و تو ماندي.

من رفتم و تو ...

آشنايي من و بوداي طلايي ام كه نمي پرستمش بلكه اورا باور دارم به همين سادگي بود.

من فقط مي ديدم اما پس از عمري ديدن تازه گمانم برد كه مي توانم بگويم،لبخند زدم وآمدم غافل كه در وجودم رخنه كرده پس رفتم تا بهتر ببينمش اما اورا هم با خود برده بودم.

ساراي عزيزم :

"حتي اگر تمام سياهي ها خاطر مهتاب رو آزار بده،باز هم حضورت دلگرمي منه پس نگذار كه در هجوم فاصله گمت كنم."

"كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم."قطعا.

 


 

نوشته شده توسط آروین در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت