هوالرحمن

كنار مشتي خاك،در دور دست خودم،تنها،نشسته ام.

نوسان ها خاك شد و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .

شبيه هيچ شده اي!

برگ ها روي احساسم مي لغزند...

*

در دور دست من فقط خاك است.

نوسان هايمان خاك شد و از  ميان انگشتان هردويمان لغزيد.

مهم نيست!

شبيه هيچ شده اي .

عزيزم اگر هيچ نبود همه نيز نبود .

هيچ نباش اما از او ياد بگير تا همه را داشته باشي.

مهم نيست!

همه هستند،هيچ هم هست.

هنوز تو هستي،من هستم.

و ما يعني آغاز احساس.

بگذار برگها زيباترين ها را در لغزشگاه احساس ما داشته باشند.

سباجان برگ سبزيست تحفه ي درويش!


 

نوشته شده توسط آروین در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت