هوالرحمن

من و رويا هرشب تا در خانه ي دلتنگي،تك و تنها پيش مي رفتيم.

گاه در نم نم باران،صادقانه اشك مي ريختيم،گاه در اوج شبانگاه وسط هق هق رويا،با هم،مي خنديديم.

روزگار،آرام بود.

من پي شوق شكستن،آهسته، رويا را كشتم.آن شب با غم رويا،تا در خانه ي دلتنگي،راه رفتم.خانه خالي شده بود.

و پر از اشتياق،رو بسوي خنده من به راه افتادم.

 

 


 

نوشته شده توسط آروین در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 23:26 موضوع | لینک ثابت