هوالرحمن

نداي آغاز

كفش هايم كو،

چه كسي بود صدا زد :سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه،و شايد همه ي مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه ي سبز پتو خواب مرا مي روبد.

بوي هجرت ميآيد:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

و به اين كاسه ي آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.

من كه از بازترين پنجره ها با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم.

هيچ چشمي،عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.

.

.

.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد،بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب!

كفش هايم كو؟                                                          سهراب سپهري

*

با تمام وجود تقديم ميكنم به سميه سليماني عزيزم (ملقب به يك نفر(عضوي از ما چند نفر)).

 

 

 


 

نوشته شده توسط آروین در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت