هوالرحمن

"...براي تمامي افسون ها و افسانه ها در خاطر نگه مي دارمت.تويي كه نمي شناختمت به اين آشنايي و حال مي شناسمت به اين تنهايي...و امروز با يافتن نايافته ها كارم سخت شد..."

نهم مرداد ماه رو بالاخره تونستم حفظ كنم،اين متن رو تونستم حفظ كنم،ولي متاسفم كه "پيچكم"رو نتونستم حفظ كنم.باشه،"تو برو پيچك من"!

  عزيزم "چتر هارا بايد بست،زير باران بايد رفت.فكر را ،خاطره را ،زير باران بايد برد .دوست را زير باران بايد ديد..."

به پشت سر نگاه نكن!نه به خوبي هاش فكر كن و نه روي بديهاش مكث كن!نه منتظر خوبها باش و نه فراري از بدها!بايد زودتر ياد مي گرفتم ولي حالا تو ياد بگير:

"پشت سر پنجره ي سبز صنوبر بسته است.پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.پشت سر خستگي تاريخ است.پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد."

من وتو حق داريم با صنوبر ها خداحافظي كنيم،فرفره ها رو دور بندازيم،تاريخ رو بخنديم،و بگذاريم خاطره به حال خودش باشه .تو يا من حق داره هركدوم از اين كار ها رو بكنه يا نكنه،ولي "كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم."قطعا!

مائده جان،اگه كم بود،بد بود،تلخ بود،ببخش.خلاصه كه پرواز با تو بود،قد كشيدن وظيفه مان بود،و ستاره براي تابش دل مي خواهد"مي دانم كه تنها دل من دل نيست."!


 

نوشته شده توسط آروین در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت